الشيخ أبو الفتوح الرازي

2

روض الجنان وروح الجنان في تفسير القرآن ( فارسي )

يا چنان كه بگذشت بر ديهى ( 1 ) و آن افتاده ( 2 ) بود بر سقفهايش ، گفت چگونه زنده كند اينها را ( 3 ) خداى پس مرگشان ، پس بميرانيد او را خداى صد سال ، آنگاه زنده كرد ( 4 ) ، گفت : چند مقام كردى ( 5 ) ، گفت : بماندم ( 6 ) روزى يا پاره اى از ( 7 ) روزى ، گفت نه چنين است بماندى صد سال ، در نگر به طعام خود و شراب خود كه بنگرديده است ( 8 ) ، و در نگر به خرت ، و تا سازيم تو را علامتى ( 9 ) براى مردمان ( 10 ) و نظر كن به استخوانها ( 11 ) كه چگونه برداريم ( 12 ) پس بر او پوشيم گوشت ( 13 ) پس چون پيدا شد او را ( 14 ) ، گفت : مىدانم آن كه خداى بر همه چيز تواناست . و چون گفت ابراهيم : بار خدايا بنماى مرا كه چگونه زنده كنى مردگان را . گفت ايمان ندارى ( 15 ) ؟ گفت آرى ( 16 ) ، و لكن تا بيارامد دل من ، گفت : بگير ( 17 ) چهار مرغ پس پاره پاره كن با تو ( 18 ) ، آنگاه كن بر هر كوهى از ايشان پاره اى ، پس بخوان ايشان را تا به تو آيند به تاختن ، و بدان كه آن خداى عزيز و محكم كار است . قوله : * ( أَ لَمْ تَرَ ) * ، اين فصل به استقصا برفت ، اعني تفسير .

--> ( 1 ) . وز ، دب : دهى ، آج ، لب ، فق بيت المقدس يا قرية الغيب كه دو فرسنگى بيت المقدس است . ( 2 ) . آج ، لب : آن ديه افتاده . ( 3 ) . آج ، لب : از كجا زنده گرداند اهل اين ديه را . ( 4 ) . آج ، لب ، فق : پس بر انگيخت او را . ( 5 ) . آج ، لب ، فق : چند مدّت درنگ كردى . ( 6 ) . آج ، لب ، فق : درنگ كردم . ( 7 ) . تب : بعض . ( 8 ) . آج ، لب ، فق : پس بنگر سوى خورش تو انجير يا انگور و آشاميدنى تو و عصير يا شير ، حال آن كه متغيّر نشده . ( 9 ) . آج ، لب ، فق : دلالتى بر حشر . ( 10 ) . آج ، لب ، فق كرديم آنچه كرديم . ( 11 ) . آج ، لب ، فق از حمار . ( 12 ) . آج ، لب ، فق : چگونه تركيب مىفرماييم آن را . ( 13 ) . آج ، لب ، فق : بس مىپوشانيم آن را گوشتى . ( 14 ) . آج ، لب ، فق : چون روشن شد چگونگى حشر مرا . ( 15 ) . تب : باور ندارى . ( 16 ) . آج ، فق باور مىدارم ، لب باور نمىدارم . ( 17 ) . آج ، لب ، فق : فراگير . ( 18 ) . آج ، لب ، فق : پس ميل ده آنها را به سوى تو .